سیستمهای ناکارآمد، هنرِ «فرسایشِ ذهنی» دارند. خیلیها در این محیطها یا تحلیل میروند و یا ناچار به انفعال میشوند. اما مدیریت، چیزی فراتر از ماندن یا رفتن است؛ مدیریت، هنرِ «معماریِ روابط» در میانِ نویزهایِ سیستمی است.
بسیاری از مدیران در سیستمهای کلان، ناخواسته در دوراهی «فرسایشِ ذهنی» یا «انفعال» گرفتار میشوند. تجربه نشان داده است که در مواجهه با سیستمهای ناکارآمد و محیطهای سمی، راهکار نه در تسلیم، بلکه در استقرارِ یک نظامِ مدیریتیِ مبتنی بر «هوشِ عاطفی» و «صلابتِ فرآیندمحور» نهفته است.

۱. مدیریتِ عواطف؛ ستونِ فقراتِ سازمان
در سیستمهایی که انسانها به چرخدندههایِ یک سیستم ناکارآمد و فرسوده تقلیل یافتهاند، احیای کرامتِ انسانی، اکسیرِ تغییر است. مدیریتِ عواطف نه یک مهارتِ جانبی، که هستهی مرکزی بهرهوری است. آنگاه که کارمندی حس کند دیده شده و به جایگاهش در معماریِ کلانِ یک پروژه پیبرده شده است، فراتر از انتظاراتِ مادی (پول و جایگاه و …) ظاهر میشود. حقیقت آن است که باید پیش از هدایتِ فکری، ظرفیتهایِ عاطفیِ تیم را مدیریت کرد تا خروجیهایِ ماندگار حاصل شود.
۲. مواجههیِ مشروط و صلابتِ فرآیندی با بالادستیها
مدیرانِ پوزیشنمحور که دغدغهیِ حفظِ جایگاه را بر خروجیِ سیستم مقدم میدانند، اصولا در برابر منطقِ شفافِ فرآیندی آچمز میشوند. در چنین شرایطی، ابزارِ مدیرِ آگاه، «فرآیند» است. باید چنان بر اجرایِ صحیحِ ساختارها پای فشرد که بالادستیها برای حفظِ امنیتِ موقعیتِ خودشان هم که سده، ناچار به پذیرشِ استانداردهایِ فنیِ ما شود. زبانِ مشترک با صاحبانِ قدرت، نه لابیگری، که اجرایِ بینقصِ فرآیندهایِ فنی است.
۳. خروج؛ کنشی برایِ صیانت از شرافتِ حرفهای
واکنشهایِ غیرمنطقی و تنشزایِ مدیرانِ متزلزل در لحظهی مواجهه با منطقهای فرآیندی که به مزاقشان خوش نمیآید، نه یک تهدید، که نشانهای از آن است که تو به هدف زدهای. با این روش کاملا در نمایان کردن ناکارآمدیِ سیستم موفق بودی.
خروج از سیستمهای سمی، نه یک شکست، که اقدامی استراتژیک برای حفظِ اصالتِ حرفهای است. مدیرِ هوشمند میداند چه زمانی باید پیوندِ خود را با سیستمی که از درون رو به زوال است، بگسلد و انرژیِ خود را صرفِ موقعیتهایِ مولد کند.
مدیریت، هنرِ شناختِ متغیرهایِ انسانی و فنی در میدانِ عمل است. کسی که میخواهد در پروژههای بزرگ اثرگذار باشد، باید بداند چه هنگام در محیطِ کاریِ سمی قاطع و سرسخت باشد و چگونه با تکیه بر فرآیندها، مسیرِ پیشبردِ اهداف را هموار کند.
به باورِ شما، کدامیک از این مؤلفهها در فضایِ کاریِ فعلیِ سازمانهای ما، بیش از سایرین موردِ غفلت قرار گرفته است؟

دیدگاهتان را بنویسید