جنگ یا صلح!؟

,

صلح حدیبیه یکی از عجیب‌ترین و سنگین‌ترین لحظات تاریخ اسلام بود، چون در ظاهر تقریباً همه‌چیز شبیه شکست و عقب‌نشینی دیده می‌شد، ولی در باطن پیامبر داشت آینده قدرت را می‌ساخت. مسلمان‌ها با حدود ۱۴۰۰ نفر، لباس احرام پوشیده، حیوان قربانی همراه آورده و با روحیه بالا برای عمره به سمت مکه رفته بودند. حس عمومی این بود که بعد از سال‌ها فشار و جنگ، حالا زمان ورود باعزت به مکه رسیده. اما ناگهان قریش راه را بست و مذاکره‌ها شروع شد. هرچه جلوتر رفت، ظاهر ماجرا بیشتر به ضرر مسلمان‌ها شد.

در متن قرارداد، قریش حتی حاضر نشد بنویسد «محمد رسول‌الله» و گفت اگر او را رسول خدا می‌دانستیم که با او نمی‌جنگیدیم؛ باید فقط نوشته شود «محمد بن عبدالله». این برای خیلی از مسلمان‌ها بسیار سنگین بود. علی هم طبق بعضی نقل‌ها حاضر نشد عبارت «رسول‌الله» را پاک کند و پیامبر خودش دستور داد جای آن را نشان دهند و پاکش کرد. همین صحنه برای بخشی از یاران، حس تحقیر و عقب‌نشینی داشت؛ انگار حقانیتشان را روی کاغذ پس گرفته‌اند. از آن طرف، مسلمان‌ها همان سال اجازه ورود به مکه نگرفتند و مجبور شدند برگردند. حتی بندی در قرارداد بود که اگر مسلمانی از مکه فرار کند و به مدینه بیاید، باید او را برگردانند، اما اگر کسی از مدینه به مکه برود، قریش مجبور به بازگرداندنش نیست. ظاهر این بندها برای خیلی‌ها شبیه قرارداد یک‌طرفه بود.

شدیدترین لحظه احساسی، ماجرای ابوجندل بود؛ پسر نماینده قریش که مسلمان شده و زیر شکنجه بود. او با زنجیر خودش را به اردوگاه مسلمان‌ها رساند، اما درست همان لحظه قرارداد امضا شده بود و طبق قرارداد باید تحویل قریش داده می‌شد. ابوجندل گریه می‌کرد و کمک می‌خواست، ولی پیامبر قرارداد را نشکست. این صحنه روی مسلمان‌ها شوک روانی سنگینی گذاشت. خیلی‌ها حس می‌کردند داریم آدم خودمان را دست دشمن می‌دهیم. عمر شدیداً اعتراض کرد و گفت مگر ما بر حق نیستیم؟ پس چرا باید در دین‌مان کوتاه بیاییم؟ حتی رفت و با ابوبکر بحث کرد. این فقط اختلاف نظر ساده نبود؛ فضای اردوگاه واقعاً سنگین و یخ‌زده شده بود.

بعد از پایان قرارداد، پیامبر دستور داد قربانی‌ها را ذبح کنند و سرهایشان را بتراشند تا از احرام خارج شوند. اما اتفاق عجیبی افتاد؛ تقریباً هیچ‌کس بلند نشد. نه اینکه شورش کنند، بلکه انگار همه قفل شده بودند. مسلمان‌ها در شوک و ناراحتی فرو رفته بودند. حس شکست و تلخی در اردوگاه موج می‌زد. آن‌ها آمده بودند که وارد مکه شوند، اما حالا باید بدون عمره، بدون جنگ، و با قراردادی که در ظاهر تحقیرآمیز بود برگردند. پیامبر چند بار دستور داد، ولی باز هم کسی تکان نخورد. این سکوت، یکی از سنگین‌ترین لحظات روانی آن دوران بود؛ نوعی کپ جمعی، خستگی روحی و حس فروپاشی غرور.

پیامبر وارد خیمه شد و با ام‌سلمه مشورت کرد. او گفت خودت شروع کن، مردم دنبالت می‌آیند. پیامبر بدون حرف اضافه، خودش قربانی کرد و شروع به تراشیدن سرش کرد. وقتی مسلمان‌ها این صحنه را دیدند، آرام‌آرام بلند شدند و همان کار را کردند. بعضی منابع حتی می‌گویند شدت ناراحتی و غم آن‌قدر زیاد بود که هنگام تراشیدن سرها نزدیک بود از شدت ازدحام و آشفتگی به هم آسیب بزنند. این لحظه خیلی مهم است، چون نشان می‌دهد حتی نزدیک‌ترین یاران پیامبر هم در ظاهر، این صلح را شبیه عقب‌نشینی و شکست می‌دیدند.

اما پیامبر چیزی را می‌دید که بقیه هنوز نمی‌دیدند. او فهمیده بود هنوز زمان درگیری نهایی نرسیده و روند جامعه آرام‌آرام به نفع مدینه حرکت می‌کند. فهمیده بود اگر الان جنگ خونین شود، شاید مکه فتح شود ولی عربستان وارد چرخه انتقام و جنگ قبیله‌ای طولانی گردد. پس بخشی از ظاهر را واگذار کرد تا زمان، آرامش، مشروعیت و رشد نرم را بگیرد. بعد از حدیبیه، اسلام آرام‌آرام از یک «جنبش جنگی خطرناک» تبدیل شد به «نظمی که می‌شود داخلش زندگی کرد». قبایل عرب بیشتر از ایدئولوژی، دنبال امنیت، تجارت، آرامش و آینده قابل پیش‌بینی بودند. وقتی دیدند مسلمان‌ها فقط اهل جنگ نیستند و می‌توانند قرارداد پایدار ببندند، آرام‌آرام جذب شدند.

صلح باعث شد مسیرهای تجاری امن‌تر شود، جنگ دائمی کمتر شود و انرژی جامعه از بقا به سمت ساختن برود. مردم بیشتر سفر کردند، قبایل بیشتر همدیگر را دیدند و ترس کمتر شد. در همین فاصله حدود دو ساله، نیروهای مسلمانان از حدود ۱۴۰۰ نفر به حدود ۱۰ هزار نفر رسید. این رشد فقط نظامی نبود؛ رشد اجتماعی، روانی و قبیله‌ای بود. پیامبر با خویشتنداری و آرامش، تونل وحشت نساخت. نشان داد این نظم جدید فقط شمشیر نیست، بلکه می‌شود داخلش زندگی کرد.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *